#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_152


لباموجمع کردم..نمدونم این چه مشکلی با مرتضیٰ(صاحبکارم) داره که...

الان چهارساله که ارمیا رو ترک کردم...

اومدم شمال..

تویکی‌از همین شهرها...

مردم اینجا خیلی باصفان...

اوایل وقتی اومدم اینجاخیلی غریب بودم...

تااینکه،بایه خانوم مسن آشناشدم..

سنی ازش گذشته‌بود..

ولی بااین حال،خانوم‌خیلی خوبی بود...

بامحبت،مهمان نواز،مهربون...

وقتی که از زندگیم براش گفتم،بهم گفت میتونم بیام و پیشش زندگی کنم...

با سه تاازنوه هاش زندگی میکرد:

«محـمـد،پارمیـن،پارمیـس»

خیلی خوب ومهربونن،درست مثل مادربزرگشون..

همون روز اولی‌که‌اومدم‌اینجا،خیلی هوامو داشتن..

دوهفته از اومدنم به این خانواده گذشته بودکه فهمیدم باردارم..

فهمیدم بچه عشقم توی شکممه..

romangram.com | @romangram_com