#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_153


همون روزا بود که پارمین بهم پیشنهادداد سقطش کنم؛

اما من نتونستم بچه ای که از عشقمه رو بندازم..

و باتمام بدبختی هام بچمو بدنیا آوردم...

محمد سه سال ازم بزرگتربود وپسرخیلی خوبی بود...

یه شرکت کوچیک هم داشت..

پارمین و پارمیس هم دوقلوهای ۲۱ساله بودن..

پارمین چنددقیقه بزرگتربود..

دخترای خوبی بودن..ولی برعکس هم..

پارمین شیطون بود وپارمیس یه شخصیت ساکت وآروم...

ولی خب،

به نظرمن پارمیس عاقلتربود و کاراش‌ از روی عقل وحساب بود،نه احساس...

باصدای نازلی به خودم اومدم..

_ماماااان؟؟؟کوجاااییی؟؟؟کوجا‌باز غرق شدی؟؟؟

لبخندی زدموگفتم:

مامان فدات..همینجام..تمیزکردی خانووم؟؟

_آره بابا..خعلی لاحت بود..حالامیتونم باب اسفنجی‌ ببینم؟؟

جلوش زانوزدم و دستموتوی موهای خرمایی،طلاییش گذاشتم...گونه های تپلشو محکم‌بوسیدم وگفتم:

romangram.com | @romangram_com