#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_120


ارمیا_خب برقصه...

واا....

یه دفعه از دهنم در رفت_اگه من میرفتم چی؟.

سرشو جلو اورد که از ترس سرمو یکم عقب بردم...پوزخندی زد..

گفت_اخ اخ اخ اگه تو میرفتی ..این تالارو رو سرت خراب میکردم...میتمرگی اینجا تا اخر مراسم...تازه...شالتو بکش رو بازوت...با این لباس چرندت...

از روی میز مشروبو گرفت یه دفعه سر کشید...نگامو ازش گرفتمو به وسط پیست نگاه کردم...تمام مدت نگاهای ارمیا رو رو خودم حس میکردم....اه چه شب مزخرفی...

نمیدونم چقدر گزشته بود که ملودی در حالی که سعی میکرد نیفته اومد خودشو انداخت تو بغل ارمیا..

ملودی_وایے...ارمـ..یا...عشقم...بوسم کن...

ارمیا_زیادی خوردی نه؟

ملودی لبای ارمیا رو بوسیدو گفت_نــ...ـہ ....عشقـــم...

همه حرفاشو کشیده میگفت منی که اهل مشرو اینا نیسم دوهزاریم افتاد که مسته...

ارمیا در حالی که ملودی رو بغل میکرد رو به من گفت_پاشـو بریم...

سریع رفتن بالا لباس پوشیدم...ارمیا،ملودے رو گزاشت پشت بم گفت جلو سوار شم....

جلوی در خونه بودیم که ارمیا گفت_غزال از تو جیب شلوارم کلید خونه رو بده..

بیشعور انگار نوکرش....دستمو کردم تو جیب شلوار به هر زوری که بود در اوردمش....

ارمیا خواست ملودی رو روی تخت بزاره که.....

ملودی گفت _عشــقـم ...بـاش...بیـا امشبو باهم باشیم....

romangram.com | @romangram_com