#عشق_تو_پناه_من_پارت_582
همونجور که مانتو وچادرمو میاورد گفت
-زنگ زد گفت یه ساعت دیر تر بیاین واسه ازمایش اینا بردنش!!!
سریع حاضر شدمو با عمه وعمو محدثه راه افتادیم...امیرو سامیه وکیمیا ومائده هم باهم بودن!!!
همگی پیاده شدیمو رفتیم بالا...
سامیه یه دسته گل بزرگم خریده بود وتو دستاش بود...خوشم میومد عمه وعمو هیچی نمیگفتن بهش...اصولا خیلی روشن فکر بودن..البته چون خودشون خیلی عاشق بودن ،اینجوری شده بودن کلا مثله اینکه قصه عشق سختی داشتن..وخیلی سختی کشیده بودن!!
همگی جلوی در وایساده بودیم یه ساعت از وقته ملاقات مونده بود!!!
نوید دراتاقو باز کردو اومد بیرون...
-خانوما...جیغ...داد...گریه...ضعف ...غش...خنده...نداریم...ببینم مسخره بازی دراوردین همگی بیرونید!!!
سامیه پشته چشمی نازک کردو گفت
-ایییش خب حالا انگار کی هست براش غش وضعف وگریه و داد رابندازیم!!!
نوید چنان نگاش کرد که یعنی ما که کور نبودیم غشو ضعف تورم دیدیم!!!
بالاخره درباز شدو رفتیم داخل!!!
اخی...رنگو روش پریده بود موهاش پریشون رو هوا بود...که البته بیشتر جذابش کرده بود!!!
لباسه ابیه بیمارستانم باعث شده بود رنگه ابیه چشماش بیشتر معلوم شه!!!
romangram.com | @romangram_com