#عشق_تو_پناه_من_پارت_581
دستمو برداشتمو لبخند زدم...
یه پیرهنه سورمه ای پوشیده بود با شلوارلیه همرنگش..
-چرا نمیخوابی؟
هنوز جواب نداده بودم که خندیدو گفت
-اهان وایسادی من بیام!!!
-خیلی پرویی...
اروم کنارم دراز کشید...سریع سرمو بلند کردمو گذاشتم رو بازوش...بوی شامپوش برام میومد که همراه با عطرش قاطی شده بود!!!
شروع کرد به نوازشه موهام...
دو دقیقه نشد که اروم گرفتم!!!
-خانومی...نرجسی...هوی نرجس!!!
چشمامو باز کردم...محمدطاها بالا سرم بود...
-به سلام بانو...پاشو بریم اق داداشتو ببین دیگه!!!
سریع نشستم...ساعت ونگاه کردم...یه ساعت گذشته بود...
-وای نوید که گفت دوساعت دیگه بیاین...
romangram.com | @romangram_com