#عشق_تو_پناه_من_پارت_580

برای عمه اینا هم که منو محمدطاها رفتیم خونه...

حیاط پربود از ادمایی که داشتن کار میکردن...

وارد که شدیم همه نگاشون افتاد بهمون....لبخند زدمو گفتم

-بهوش اومد!!!

صدای صلوات رفت بالا و سودا با خنده داد زد

-ای بابا من که گفتم داداش کاوه ول کنه ما نیست!!!

رفتیم بالا وعمه دو تا ظرف نذری برامون اورد...انقدر خسته بودم که نا نداشت قاشقو بلند کنم بذارم دهنم...سردردم گرفته بودم...بی خوابیه دیشب داشت اذیتم میکرد...

محمدطاها یه ظرفو باز کردو گذاشت رو به روم...قاشقو پرکردو گرفت سمتم...

-بخور برو دوش بگیر...

دوتایی باهم تو همون ظرف خودیم...یه دوشه پنج دقیقه ای گرفتمو لباس عوض کردم!!!

بعداز من محمدطاها رفت و دوش گرفت...دراز کشیده بودم تو اتاقو سعی میکردم بخوابم...ولی حواسم به محمدطاها بود که چند دقیقه یه بار داشت سرفه میکرد تو حموم....

درو باز کردو اومد بیرون...لباساشو گذاشته بودم رو صندلی...

شروع کرد پوشیدنش فکر میکرد خوابم...یه دفعه دیدم بالا سرم نشسته...

-میدونم بیداری فکر کردی نفهمیدم کلی بنده رو دید زدی؟


romangram.com | @romangram_com