#عشق_تو_پناه_من_پارت_578

محمدطاها رو دیدم که به زور دارن میفرستنش بیرون!!!

قرانو گذاشتم رو صندلی و رفتم سمتش...بی وقفه اشک میریخت وخدا وائمه رو صدا میزد...

دستمو بردم بالا وبازو شو کشیدم...برگشت سمتم...

تو عمرم محمدطاها رو انقدر داغون ندیده بودم...خیره شد تو چشمام...دستمو بردم بالا انداختم پشته گردنش وسرشو کشیدم پایین...اروم سرشو گذاشت رو سینمو نالید...هیچی از حرفایی که میزد نمیفهمیدم ولی خیس شدنو گرم شدنه چادرمو میفهمیدم اشکای خودمم میریخت لابه لای موهاش!!!

نویدو دیدم که بدو بدو داره میاد...با دیدنه حاله محمدطاها دست انداخت دور کمرشو کشیدش بیرون...ونشوندش رو صندلی...

-بشین اینجا نفست بند میاد...

نالید

-نوید بدبخت شدیم نوید...برو تو اتاق...نوید بــــــــــرو!!!

یه نگاه به من انداخت

-ابجی حواست باشه بهش!!!

پلکمو بازو بسته کردم...نشستم کنارش...سرشو گذاشت رو شونم....

زیرگوشم فقط داشت با خدا حرف میزدو التماس میکرد...

دره اتاق باز شد...محمدطاها سریع پاشد...نگام رفت سمته نوید...

چبا لبخند سرشو تکیه داده بود به در...


romangram.com | @romangram_com