#عشق_تو_پناه_من_پارت_572

اومدم حرف بزنم که نوید باتیپه دکتریش...که یه گوشیه پزشکیم تو گردنش بود اومد سمتمون...

محمدطاها سریع پاشد

-چیشد؟

لبخندی زدو گفت

-رفتم بالا سرش دیدمش...میتونی بری ببینیش...ولی فقط پنج دقیقه!!!

عاشقـــــــــــــــان...

سرشو گذاشت رو دستای سرده کاوه...

همونجور که اشک تو چشماش جمع شده بود نالید

-پاشو داداش...پاشو...طاقت ندارم اینجوری ببینمت...

رفته اند سوی او...

بس کنید جستجو...

سرشو تکیه داد به شیشه...خیره شد به قامت خمیده شوهرش...

خدایا...یا امام حسین...یا امام غریب خودت شفاش بده...

ای دریغ از سفر


romangram.com | @romangram_com