#عشق_تو_پناه_من_پارت_570

وداشتم قران میخوندم!!!

با صدایی سرمو اوردم بالا

-شما همراهه کاوه سماوات هستین؟

یا خدا پلیس...فکره اینجاشو نکرده بودم!!

قرانمو بستم...بلند شدم...

-بله!!

-میدونین چه اتفاقی افتاد؟

تمام اتفاقا رو براش تعریف کردم...زنگ زدم محمدطاها هم اومد بالا وتعریف کرد که سره یه اشتباه کاوه الان اون تو...اون اقاهم بعد از اینکه همه چیو یاداشت کرد...رفت...محمدطاهاهم دنبالش رفت و از نادر شکایت کرد!!!

پلیسم گفت که دنبالش میگرده!!!

ساعت نه بود که دیدم محمدطاها داره میاد...تو دستش یه پلاستیک بود...

نشست کنارم وشروع کرد با اون پلاستیک ور رفتن...یه شیر کاکائو گرفت سمتم

-بیا بخور!!!

نگاش کردم...

-خودت خوردی؟


romangram.com | @romangram_com