#عشق_تو_پناه_من_پارت_559
-عمو...بدخت شدیم...عمو کاوه...عمو محمدطاهام...
-میدونم عمو میدونم...شبه عاشوراست...دعا کن...دعا کن امام حسین شفاعتشو کنه!!!
عمه رو دیدم که با گریه داره میاد...
همون موقع دراتاق باز شدو نوید اومد بیرون...سریع بلندشدم
-نوید...محمدطاها...
لبخنده زوری زدو گفت
-خوبه...اروم شده...
وایسادم رو به روش زل زدم بهش
-محمدطاها چشه نوید؟
کلافه نفسشو دادبیرونو گفت
-بیا بریم بیرون بهت میگم....
عمه وعمو موندن پشته دره اتاق عملو مارفتیم تو حیاط...
رسیدیم حیاط مائده و محدثه رو دیدم که رو نیمکت نشستن...یکم باهاشون حرف زدیم وگفتن سامیه به زوره ارامبخش الان تو ماشین خوابه!!!
با نوید نشستیم رو یه نیمکت...
romangram.com | @romangram_com