#عشق_تو_پناه_من_پارت_555
تند تند نفس میکشید...نالید
-م... باید...جای اون تو اون اتاق باشم...من...
نوید اومد سمتش...
بلند بلند زدم زیره گریه تصورشم درد ناک بود...خودمو فحش میدادم که کاره من بود الان کاوه تو اون اتاقه...
نوید وایساد رو به روش
-چی میگی هان؟ چی میگی؟ میدونی اگه تو بودی زنده نبودی...میدونی؟
تو نمیتونستی تحمل کنی...خودت میدونی چرا...بفهم!!!
دادزد
-اون زنده است الان؟ اره؟ غرقه خون بود نوید...جلو چشمم چاقو رو فرو کرد تو سینه اش...نوید دارم دیونه میشم میفهمی؟
تو بغله خودم چشماش بسته شد...میفهمی؟
اروم اروم سر خورد و رو زمین نشست
-نوید داداشم...نوید کاوه مون...
اشکای نویدو دیدم که بی وقفه میریخت...اما محمدطاها مثله همیشه اشکاشو نگه داشت...
مثله همیشه یه قطره هم اشک نریخت!!!
romangram.com | @romangram_com