#عشق_تو_پناه_من_پارت_549

-این کیه؟

زل زده بود بهم...نه خشمی تو صورتش بود...نه عصبانیتی...

-ن...نریمان...

صدای ترسیده سامیه بیشتر باعثه ترسم شد...

-چییییی؟

اومد جلو...هر یه قدمش باعث میشد من یه قدم برم عقب...اما جایی نبود که برم...ادما پشتم بودن...

اب دهنمو زور قورت دادم...مجبور شدم وایسم...اما اون جلو اومد...

صدای سامیه اومد

-بیا بریم...

زل زدم بهش...نمیدونم چرا ولی ازش نترسیدم...مثله بچگیامون شده بود...مهربون بود...ترسیده بود..

مثله وقتایی که بابا اینا دعوا میکردن...ترسیده بود...

مثله گذاشته های دور که سه چهارسالش بودو بهم پناه میاورد...ترسیده بود...

-نرجس...

نفسمو فرستادم بیرون...


romangram.com | @romangram_com