#عشق_تو_پناه_من_پارت_548

لبخندشو حس میکردم...

-خیلی گلی اجی...

-شما بیشتر!!!

ریزش بارون اروم اروم بودو بیشتر دوست داشتی زیرش بمونی وعزاداری کنی...

منم با خیاله راحت داشتم گریه میکردم...هیئته محمدطاها اینا اخرین هیئت بودو همه مردم داشتن نگاشون میکردن...یه دفعه شروع کردن به سه ضرب زدن...انقدر جمعیت زیاد شد که دیگه نمیدیمشون ادما همه جلومون وایساده بودنو نمیذاشتن ببینیم...

با خیاله راحت داشتم گریه میکردم باشنیدنه صدایی قلبم وایساد...

-نرجس...

-نرجس...

نفسم تند شد...

اینجا چیکار میکنه؟چی میخواد از جونم...دست انداختم به چادر سامیه...

برگشت سمتم بی خیال گفت

-چی شده؟

میخش شده بودم...با دیدنه رنگ پریدم و زل زدنم...نگاهه سامیه رفت روش...

با گنگی گفت


romangram.com | @romangram_com