#عشق_تو_پناه_من_پارت_546
ولی...به خدا فکر میکردم میخوای بیایو پوله داداشمو بکشی بالا میخوای بیایو به ریشمون بخندی...فکر میکردم داداشمو از دستم درمیاری و بعد برش میداری برای خودت بعدم بهش نارو میزنی...
من فکر میکردم چون خانواده خوبی نداری...خودتم دختره خوبی نیستی...چون با داداشم دوست شدی...پس...
سرشو انداخت پایینو گفت
-می بخشی منو؟
-چی باعث شد که دیگه اون فکر را رو نکنی؟
-سکوتت...این که احترام نگه داشتی...
اون شب وقتی داشتی به حرفا گوش میدادی و وقتی شنیدی داداش چک خورد...حالت بد شد...فهمیدم خیلی دوسش داری...
وقتی داداش با اون حال از خونه رفت فهمیدم از تو بیشتر اون عاشقته...
بعدم وقتی اومدی خونمون تو چشمات مظلومیت فوران میکرد...
گریه هات...
اینکه هر بلایی سرت اوردیم به داداش نگفتی...
میتونستی شیش تا بذاری روش بری بهش بگی اونم قاطی کنه...
اما تو نخواستی بینه مادرو پسر شکراب بشه!!!
بعدشم فهمیدم نماز خونی...
romangram.com | @romangram_com