#عشق_تو_پناه_من_پارت_530
دستم باند پیچی شده بود ودیگه کاره خاصی نمیتونستم انجام بدم مگه کارایی که با اب تماس نداشت...
چایی بردم حیاط که دیدم محمدطاها بعد از نگاه کردن به گوشیش با عصبانیت رفت بیرون...
یه ربعی گذشت که نیومد...دلم شور میزد...سامیه اومد کنارم...
-تو میدونی داداش چشه؟
-دارم دیونه میشم سامیه بهم نمیگه چشه!!!
اشکم چکید...بغضم ترکید...سامیه دستاشو باز کردو گذاشت راحت گریه کنم!!!
-چیزی نیست نرجس...خودتو ناراحت نکن.
-دارم دیونه میشم...اعصابش داغونه...نمیدونم کی بهش زنگ میزنه که فقط فش میده؟
-برم با کاوه صحبت کنم شاید اون بدونه؟
-برو ببین میتونی؟
رفت سمته کاوه نیم ساعت بعد با قیافه ای سرخ اومد تو اتاق...
سریع رفتم سمتش
-چیشد؟
با قیافه ای که سرخ شده بود گفت
romangram.com | @romangram_com