#عشق_تو_پناه_من_پارت_526

-قبول باشه!!!

ساعت هفته غروب بود پسرا داشتن از الان برنجا رو تو حیاط خیس میکردنو خانوما هم داشتن کارای خورشتو انجام میدان...

تا فردا زیاد کاری نداشته باشیم...

منو محمدطاها هم داشتیم گوشتا رو خورد میکردیم...

یه تیکه گوشتو گرفت سمتم

-نگه دار اینو....

همونجور که خیره بهش بودم نگه داشتم...

با چاقوی بزرگی که دستش بود گوشتو جدا کردو داد بهم

-بیا ریزش کن...

گرفتمو گذاشتمش رو تخته ی چوبی که زیره دستم بود...

چاقو رو بلند کردم...با کفه دستم نگه داشتمو با اون یکی شروع کردم به بریدن...چاقورو اروم اروم کناره انگشته شصتم تکون میدادمو گوشتارو ریز میکردم....

گوشیه محمدطاها زنگ خورد...

دستشو پاک کردو گوشیشو با دستمال از تو جیبش دراورد...

با دیدنه شماره نفسشو محکم فرستاد بیرون...


romangram.com | @romangram_com