#عشق_تو_پناه_من_پارت_525
نگه دارش باش...
با نگاه کردن به سامیه که داشت از ته دل گریه میکرد...دوباره تو دلم گفتم
-خدایا به دله این عاشق رحم کن...
به جوونیش رحم کن...نذار از عشقه اولش بخوره...دلشو داده به کاوه خودت یه کاری کن اگه قسمته همن بهم برسن...
خودت یه راهی پیشه روشون بذار حرف بزنن...
این دوتا لیاقته همو دارن!!!
بعد از اینکه کلی اشک ریختم بالاخره یکم خیابون خلوت شد...
-نرجس بریم.
دستمالو برداشتمو صورتمو پاک کردم...
-محمدطاها گفت صبر کنین خودمون میایم.
امروز از صبح پسرا هیئتن...خاله هم صبح با کاروان راهیه مشهد شد که فردا تو حرمه امام رضا باشه!!!
روزه تاسوعا بود و خیابونا شلوغ...یکم رفتیم بیرونو اومدیم خونه دوباره...
دیشب محمدطاها بعد از اینکه دید کفه پاهام یخ زده و یکم زخمی شده...کلی برام پماد زدو یه کمم دعوام کرد...
اما وقتی فهمید نذر داشتمو باید انجام میدادم فقط گفت
romangram.com | @romangram_com