#عشق_تو_پناه_من_پارت_523

-خب بیاین دیگه!!!

همگی راه افتادیم بیرون...خیابون شلوغ بودو راه نبود...

رفتیم روبه روی یه هیئت وایسادیم که سامیه میگفت هیئته محمدطاها ایناست!!!

یه گوشه وایسادیمو شروع کریم به نگاه کردن به هیئت...

صدای سامیه اومد که گفت

-اِ داداشو کاوه دارن دو قل میزنن!!!

سریع نگامو فرستادم سمته دوقل زنا وطبل زنا!!!

با دیدنش کیلو کیلو قند تو دلم اب کردن...سرشو انداخته بود پایینو بنده یه طبلو انداخته بود کج رو شونش...

طبل اخرش رو زانوهاش بود واون خیلی تند داشت دو تا چوبایی که دستش بودو با مهارت میزد رو سره دو قل...

انقدر دستشو قشنگ حرکت میداد...که حس میکردم همه دارن نگاش میکنن...

کاوه رو به روش وایساده بود و مثله محمدطاها سرش پایین بودو با سرعت میزد...

کیف میکردم میدیم انقدر قشنگ دارن تو هیئت عزاداری میکنن!!!

سامیه زد رو شونمو گفت

-خب بابا تموم شد!!!


romangram.com | @romangram_com