#عشق_تو_پناه_من_پارت_522

-برو علی به همرات!!

اومدم داخل...بعد از خوردنه شام همگی حاضر شدیم...تازه یاده نذرم افتادم...نذری که تو امامزاده صالح کرده بودم.

مانتو مشکی وشاله مشکیمم مدل لبنانی بستمو چادرمو گذاشتم سرم...

یه جورابه مشکیه کلفتم پوشیدم...رفتم بیرون...

همه دخترا چادر سرشون بود حتی سامیه و کیمیا...

رفتم پایین...

سامیه خندید وگفت

-عاشق،کفشات کو؟

-نذر کردم محرم اگه رفتم خیابون...بدونه کفش برم.

-اوه چه حرفا...حالا نذرت برای چی بود؟

-برای عقد کردنمون!!!

مائده خندیدو گفت

-الحق که به درده داداشم میخوری.

نگام رفت سمته محدثه لبخند زدو گفت


romangram.com | @romangram_com