#عشق_تو_پناه_من_پارت_518

-تو گفتی منم باور کردم!!!

-ول کن نرجس!!!

-حالا که چیزی معلوم نیست تو داری اشک میریزی!!!

-مگه به خاطره اونه؟

چشمک زدم

-خودتو لو دادی بابا...لیوانو برداشتمو اب پرکردم توش...

وقتی از اشپزخونه اومد بیرون دیدم محدثه با لبخند نگام میکنه!!!

منم لبخند زدمو رفتم بالا سره محمدطاها...

-اقایی بیداری...بیا اینو بخور اروم شی!!!

دستشو برداشتو نشست قرصو خورد!!!

-یکم بخواب خوب شی!!!

دوباره دراز کشید...کاوه نشست کنارشو گفت

-کجا میخوابی پاشو بریم هیئت...

-کاوه حالش خوب نیست!!!


romangram.com | @romangram_com