#عشق_تو_پناه_من_پارت_517
-حسود هرگز نیاسود اقا کاوه!!!
محمدطاها همونجر که کناره بخاری دراز میکشید گفت
-تازه مثله زنه من از کجا میخوای پیدا کنی؟
-تو نترس پیدا کردم...
حس میکردم دسته سامیه داره میلرزه...با نگام ازش خواستم اروم باشه...
سریع بلند شدو رفت تو اشپزخونه!!!
سری تکون دادمو پتو رو گذاشتم رو محمدطاها ...بالشم گذاشتم زیره سرش...
دستشو گذاشت رو چشماشو اروم گفت
-مرسی نرجسی!!!
رفتم تو اتاق...از تو کیفم قرصاشو برداشتم...چند وقتی بود که سردرد نداشت حالا معلوم نیست چرا دوباره قاطی کرده!!!
رفتم تو اشپزخونه دیدم سامیه تند تند اشکاشو پاک کرد...
رفتم کنارش...
-سامیه چیشد؟
-هیچی دلم گرفت!!!
romangram.com | @romangram_com