#عشق_تو_پناه_من_پارت_515
محمدطاها از وقتی اومده بود تو حیاط داشت با کاوه دیگ نذری میشست...
عمه چون همه رو از انباری در اورده بود میگفت باید همه شون شسته بشن...
این دوتا هم تو زمستون کارشون به شستشو کشیده بود!!!
خانوما همه کنارهم نشسته بودنو لپه پاک میکردن...
پاشدمو چندتا چای ریختم براشون...بعدش دو تا چایی برداشتمو با کاپشنه محمدطاها بردم تو حیاط...
همون موقع کاوه شیره ابو بستو پاچه های شلوارلی شو به زور داد پایین محمدطاها هم داشت استینشو درست میکرد.
-خسته نباشین اقایون!!!
محمدطاها یه لبخند زدو اومد سمتم...کاوه از همونجا داد زد
-چاکر ابجیه خودمم هستم.
اومد بالا بادیدنش تعجب کردم
-سرت درد میکنه؟
-یکم.
-بیا بالا ببینم...بیا بالا سریع گرمشو...قرصاتو بدم بخوری!!!
سریع اومدم تو که کاوه داد زد
romangram.com | @romangram_com