#عشق_تو_پناه_من_پارت_514

-نه بابا دم دراوردی!!!

-شما از کجا فهمیدین؟

-خفه شو دختره...ه*ر*ز*ه...

-شما احترامه خودتونو نگه دارین...وگرنه منم بلدم چه جوری باهاتون صحبت کنم!!!

-اوه چه لفظ قلم.

-اگه حرفی برای گفتن ندارید قطع کنم؟

-چرا اونم اینکه...من نمیذارم پسرمو برای خودت کنی...پسرمو بردی برای خودت بلایی سرت میارم که نفهمی از کی خوردی!!!شده میدم یه جا گمو گورت کنن...ولی بچمو میگیرم ازت!!!

-هه به دعای گربه سیاه بارون نمیباره خانوم!!!شب خوش!!!

اومد دادو بیداد کنه که تلفنو قطع کردم...

-ایش زنیکه فکر کرده من هنوز همون نرجسم!!!

رفتم به بقیه کارام رسیدم....

ساعت هفت بود که محمدطاها وکاوه باهم اومدن خونه عمه اینا...

خاله وکیمیا هم که از صبح اینجا بودن!!!

امیرم یه ساعت بعد اومد خونه...نویدم ساعت شیش اومده بود وبا عمو علی رفته بودن خرید واسه قیمه روزه عاشورا!!!که پس فردا بود!!!


romangram.com | @romangram_com