#عشق_تو_پناه_من_پارت_509

خم شدمو وسایلارو باهاش بردم تو اشپزخونه ودوتایی مشغوله جمع کردنشون شدیم!!!!

داشتیم شام میخوردیم که گفت

-نرجس خونه عمه اینا چند روز روضه است...عمه زنگ زد گفت ببرمت!!!

-میدونم عمه بهم گفته بود!!!

-خب پس وسایلتو جمع کن...واسه چند روز لباس بردار بریم کمکشون...

گوشیش زنگ خورد با عصبانیت بلند شدو رفت تو بالکن...

چند روزی بود که با نگاه کردن به گوشیش قاطی میکرد نمیدونم کی بود...

دلم شور میزد!!!

گوشمو تیز کردم شاید صداش بیاد....

-خفه شو....

-حروم زاده هیچ گو*ه*ی نمیتونی بخوری!!!

-گمشو!!!

فقط همینا رو شنیدم سرمو انداختم پایینو قاشقمو پر کردم...

اومد داخل...


romangram.com | @romangram_com