#عشق_تو_پناه_من_پارت_508

ولی وقتی دید خونه بیکارمو حوصلم سر میره...قبول کرد!!!

منم از کار کردن کناره مریم خانوم راضیم...یه پسر کوچولویه پنج ساله به اسم پارسا هم داره که ماشالله خیلی شیطونه...بعضی موقع هم میاد خونه ما وبا لب تاب محمدطاها بازی میکنه!!!

شوهرشم مرده خوبیه...مدیره ساختمونمونم هست!!!

تو این چند وقت دوبار بابا مهدی بهمون سر زد...

محدثه هم یک بار زنگ زدو باهام حرف زد...که خیلی سنگین باهم حرف زدیم...

اما بقیه مثله همیشه خوبن!!!تقریبا دو هفته یه بار همدیگه رو میبینیم!!!

از پدر مادرم خبری ندارم...از نادرم خدارو شکر خبری نیست!!!

ساعت هفت بود...میدونستم الان وقته اومدنشه...

محرم شروع شده بودو زود تر میومد خونه...

با صدای زنگه در رفتم درو باز کردم...

با دیدنم سریع پلاستیکای توی دستشو گذاشت زمینو گفت

-بدو بپر بغل عمو...

منم که عادت کرده بودم به این کاراش دوییدم سمتش...

دستشو گذاشت رو موهامو فرستادشون پشته گوشم...


romangram.com | @romangram_com