#عشق_تو_پناه_من_پارت_491
-هیچی دیگه الان میرسیم کله مسیرو خوابیدیما!!!
شالمو درست کردمو موهامو صداف کردم...
-تو هم خوابیدی؟
-اره دیگه تو که خوابیدی منم چشمام بسته شد!!!
-پاشو کیفتو بده یه چیزی بخوریم!!!
بعد خوردنه یه مقدار هله هوله...اعلام کردن که رسیدیم!!!
به محضه خروج از راه اهن..سواره تاکسی شدیمو محمدطاها اسم هتلی که قرار بود اونجا بریمو گفت...تا خوده اونجا سکوت کردمو تو تاریکی به خیابونای شهری که تا حالا نیومده بودم نگاه کردم!!!
هتلی که دوسته عمو علی رئیسش بود...خیلی خوب بود...یه سوییت دونفره بهمون دادن...کله مخارجم عمو اینا حساب کرده بودن...
بعد از اینکه وسایلمونو چیدیم...قرار شد واسه نماز صبح بریم حرم...
چادر نمازه سفیدم که باهام بودو براشتمو گذاشتم تو کیفم...مانتوی سرمه ای با شلوار سفید وروسریه سرمه ای با حاشیه های سفیدمو گذاشتم سرم.
نگاه کردم به محمدطاها دیدم...شلوار لی سرمه ای پوشیده با پیرهنه سفید...
با اخم گفت
-تو چرا با من ست کردی؟
راست میگفت چون دیدم این لباساشو گفت اتو کنم...منم ستش لباس برداشتم.
romangram.com | @romangram_com