#عشق_تو_پناه_من_پارت_490
اروم تر قدماشو برداشت...
-چرا این فکرو کردی؟
-نمیدونم یه دفعه صداش برام اومد!!!
-ببین نرجس...نادر الکی حرف زده...تو نباید بهش فکر کنی...وقتی فکر کنی...پس فردا من میشم نریمان برات...
پس سعی کن بیخیال همه چی باشی...برای هزارو یکمین بار بهت میگم تا من هستم هیچ احدی نمیتونه کاری با تو داشته باشه!!!
حس کردم اروم شدم...میدونستم وقتی محمدطاها هست هیچی دیگه نیست...هیچکس نیست...ومهم بودنه محمدطاها بود...
رفتیم داخله قطارو وسایلامونو جا به جا کردیم...
بعد از اینکه لقمه های الویه ناهارمونو خوردیم...سرمو گذاشتم رو پای محمدطاها و خوابیدم.
وقتی چشم باز کردم دیدم...محمدطاها سرشو تکیه داده به پشتیه صندلیو مثله من خوابه...با تکون خوردنه من چشماشو باز کرد!!!
با صدای خوابالودش گفت
-ساعته خواب؟
یه نگاه به ساعتم انداختم...سه...
-هیییی...ساعت سه محمدطاها!!!
خندیدو موهاشو مرتب کرد...
romangram.com | @romangram_com