#عشق_تو_پناه_من_پارت_485
با ماشینه نوید تا راه اهن رفتیم...
نوید گفته بود میاد راه اهن ازمون ماشینو تحویل میگیره!!!
از ماشین پیاده شدم...دو رو ورمو نگاه کردم...نمیدونم چرا همش حس میکردم کسی دنبالمونه!!!
انقدر استرس داشتم که دستو پام میلرزید!!!
محمدطاها چمدونمونو گذاشت پایینو کوله پشتیشو انداخت رو شونش...کیفه منم داد دستم!!!
کناره همدیگه راه افتادیم سمته سالن...محمدطاها سرش تو گوشیش بود!!!
داخله سالن که شدیم...رفت سراغه اطلاعات...
منم نشستم رو صندلی ها...سرمو انداختم پایینو شروع کردم تنظیم کردنه گوشیی که محمدطاها برام خریده بود!!!
یه دفعه حس کردم یه نفر نشست کنارم...
نمیدونم چرا ولی قلبم داشت میومد تو دهنم...حتی نمیتونستم سرمو بالا بیارم...
نفسم تند شده بود...
دستام یخ زده بود...گوشیم داشت از دستم میوفتاد...پام شروع کرد به لرزیدن!!!
صدای نحسش برام اومد
-خوش میگذره عروس خانوووم؟
romangram.com | @romangram_com