#عشق_تو_پناه_من_پارت_474

شاید نریمان بهم رحم میکرد اما این حیوون!!!

محمدطاها تو سکوت به سمته خونه میروند یه دفعه با بوقه ماشینی نگام برگشت دیدم کاوه و نویدو کیمیا وامیر و سامیه تو یه ماشینن ودارن بزنن برقص میکنن...

از ته دل لبخند زدم...هرکاری میکنن که ما ناراحت نباشیم.

خدا رو شکر کردم واسه داشتنشون...

شیشه سمته کاوه اومد پایینو گفت

-عروس خانوم؟

شیشه رو فرستادم پایین...

برگه ای رو گرفت سمتم...بگیر اینو

اروم دستمو برم جلو...محمدطاها ماشینو برد کنارشون تا راحت بگیرم ازشون...

برگه رو گرفتم

خندیدو گفت

-کادوی عروسیتون...خوش بگذره!!!

بعدم تو دور برگردون دور زد و رفت...

با دیدنه برگه ها جیغ زدم


romangram.com | @romangram_com