#عشق_تو_پناه_من_پارت_473

بلند بلند زدم زیره گریه...

-چی میگی؟

پاشدو گفت

-بلند شو بریم خونمون...بلند شو...

پاشدم...دسته گلمو داد دستم...

رفت سراغه عمش که داشت گریه میکرد بغلش کردو بوسیدش...بعدم با همه خدافظی کرد...

همه تو سکوت باهاش خدافظی کردن...

سامیه اروم اروم اشک میریخت...محدثه سکوت کرده بود...مائده تو بغله زندایی اشک میریخت...

تو گوشم گفت

-مرگه من اشک نریز...

سریع اشکامو پاک کردم...قسمم داده بود...مثله خودش لبخند زدم...از همه خدا فظی کردیم...

نوید سوییچه ماشینشو گرفت سمته مون گرفتیمو راه افتادیم...

بدونه نگاه کردن به خون هایی که تو کوچه بود!!!

سواره ماشین شدیم...تو دلم فقط داشتم نفرینش میکردم...میدونستم هرکاری ازش برمیاد...میدونستم نفهمیه که دومی نداره!!!


romangram.com | @romangram_com