#عشق_تو_پناه_من_پارت_456

یه مقدار اسپند برداشتمو دستمو بردم بالا که محمدطاها خودش یکم خم شد تا قدم بهش برسه...

دوبار دوره سرش گردوندمو ریختم تو منقل...دودی که رفت تو چشمم زیباترین دوده زندگیم....

محمدطاها دستشو بلند کردو کاره منو انجام داد با این تفاوت که تهش روسره خودشم گردوندو بعد ریخت تو منقل!!!

صدای خواننده که داشت اهنگه بادا بادا مبارک بادا میخوند تو گوشم بود...

با کمک محمدطاها دوباره راه رفتمو رسیدیم به دره ورودیشون...

با دیدنه خونی که جلوی در بود فهمیدم گوسفندم قربونی کردن...

این دفعه سامیه دامنه لباسمو از پشت یکم بلند کردو محمدطاها هم دستمو کشیدو رد شدم...

وارده حیاط شدیم...

پربود از مهمونای رنگو وارنگ...

من که کسیو نمیدیم...ولی محمدطاها داشت سلام واحوال پرسی میکردو جوابه تبریکاشونو میداد...

تا اینکه رسیدیم به پله های قصرشون...

دیدم یه ظرف اب رو پله هاست...

صدای زن دایی اومد نرجس جان بزن ابو بریز...خندم گرفت عجب رسمای باحالی...

پامو بلند کردمو ظرفو زدم...اب پخشه زمین شد...


romangram.com | @romangram_com