#عشق_تو_پناه_من_پارت_455

خندم گرفت...کوچه ای که تا الان دوبار وقتی به بدترین حالمون دراومدیم از این خونه انداختنمون بیرون...کوچه ای که منو محمدطاها سرتا سرشو با قدمامون شمردیم...

بوی اسپند میومد که عمه داشت دود میکرد...صدای دستو جیغ بالا بود...

مردا تو حیاطشون که کم از باغ نداشت بودنو زنا داخل که منه بدبخت یک روز طول میکشید تا تمیزش کنم...

صدای محمدطاها اومد

-نرجسی هرخری...هرزری زد...تو یه گوشت دره یدونه دروازه اوکی؟

دستشو اورد جلو...دستمو گذاشتم تودستش

-اوکی!!!

اروم پیاده شدیم...مائده جلوی پامون دوتا تخم مرغ گذاشت...

محمدطاها دستمو گرفته بود...اروم دامنمو بالا بردموپامو گذاشتم رو تخم مرغو یه فشار خفیف وارد کردم که شکستو مایع زردی پخشه زمین شد...

نگام افتاد به محمدطاها هرچی حرص داشت سره تخم مرغه بدبخت پیاده کرد...

خندم گرفته بود...

عمه اسپندو اورد روبه رومون...

-قربونتون برم الهی...نرجس جان اسپند بردار...

دستمو که لاکه سفیدی با گل های ریزه عسلی داشتو اوردم بیرون ودسته گلمو گذاشتم تو دستی که محمدطاها گرفته بودش...


romangram.com | @romangram_com