#عشق_تو_پناه_من_پارت_448

مائده خندیدو گفت

-خوب؟عالی!!!

لبخند زدمو دامنمو دستم گرفتمو از دراومدم بیرون...مائده وسامیه هم رفتن تا مانتو بپوشن...

درباز شدو یه خانوم که تو دستش دوربین بود اومد داخل سلام کردو تبریک گفت...بعدشم قرار شد در بزننو من درو باز کنم...

رفت بیرون...وصدای در زدنه خاصه محمدطاها اومد برام...

قربونت برم الهی...با دستتای لرزون درو باز کردم...

باورم نمیشد...محمدطاها با صورتی که شیش تیغ کرده بود کاری که تا حالا نکرده بود...همیشه با یه ته ریش بود...کت شلواره مشکیه براق...موهایی که خیلی خوشگل درست شده بود...کراواته مشکی وپیرهنه سفید...با یه دسته گل پراز رز قرمز...روبه روم وایساده بودو لبخند میزد...

-سلام...خانوم شما خانومه بی ریخته ما رو ندیدی؟

لبخندزدم...

-سلام شما حاج اقای مارو ندیدی؟

دسته گلو گرفت سمتم...دستمو بردم جلو وازش گرفتم...

دو قدم اومدم عقب اون اومد تو...روبه روم وایساد...

میخه چشماش شده بودم...صورتش نزدیکو نزدیک تر میشد...یه دفعه نمیدونم چی شد فقط یه گرمایی رو حس کردم.وبعدشم صدای عشقم

-خیلی ناز شدی نرجسی!!!


romangram.com | @romangram_com