#عشق_تو_پناه_من_پارت_446
کاوه زد تو صورتش
-خفه شو...داماد باید لباساشو ما بپوشونیمش!!!وای کی بشه قسمته من...
نوید چنان زد تو سرش که من دردم گرفت...
-محمدطاها منو میبری ارایشگاه؟
-اره خودم میبرمت...اگه اینا بذارن...
یه دفعه دیدم عمه اومد تو اتاقو رفت سراغه محمدطاها...
همونجور که سرو روشو میبوسی گفت
-عمه فدات شه...چه قدر بزرگی شدی...
به چند دقیقه نرسید که همه تو اتاق بودنو داشتن گریه میکردن...جوری که منم گریم دراومد.
محمدطاها هم بغض کرده بود...
حتی کاوه ساکت وسربه زیر وایساده بود.
بالاخره مراسمشون تموم شدو محمدطاها منو رسوند ارایشگاه...
با موهایی که شینیونه بازو بسته بود ویه تاجه خیلی خوشگل هم روش بود...ارایشی که خیلی به صورتم میومد...واسه منی که تا حالا اینجوری ارایش نکرده بودم خیلی عجیب بود...حتی خودمو نمیشناختم...
لباسم واقعا خوشگل بود یه لباسی که دامنش انقدر بزرگ بود واقعا سختم بود باهاش راه رفتن...
romangram.com | @romangram_com