#عشق_تو_پناه_من_پارت_443

دوتایی تو حیاط نشسته بودیمو داشتیم میوه هارو میشستیم...

محمدطاها هم هریکیو که میشست غرغر میکرد

-کجای دنیا دیدی داماد میوه بشوره؟

منم میخندیدم بهش اونم خیسم میکرد!!!

جالبیش اینجا بود من اصلا مادرشو ندیدم...

بعداز اینکه میوه هارو شستیم بقیه کارارو سپردیم به پدرش و ازاونجا اومدیم خونه عمه ساعت هشته غروب بود که از خستگی بیهوش شدیم...

بقیه هم خسته بودنو سریع خوابیدن...

تا صبحه زود پاشیمو به کارامون برسیم.

صبح وقتی پاشدیم همه جوونا خونه عمه اینا بودن...من موندم اینا سرشونو میزنی تهشونو میزنی اینجان!!!

بعداز خوردنه صبحونه رفتم حموم وبعدش حاضر شدم تا با مائده برم ارایشگاه...که دیدم تو اتاق سرو صداس همه رفتیم تو اتاق که دیدم...

محمدطاها تو حمومه وکاوه ونوید وامیر دارن بیرون بزن برقص میکنن...

عمو هم داشت باهاشون میرقصید...

از ته دل خندیدم...که دیدم یه دفعه سوداهم رفت وسطو شروع کرد رقصیدن با کاوه!!!

دختراهم همه وایساده بودنو کف میزدن...


romangram.com | @romangram_com