#عشق_تو_پناه_من_پارت_442
نگام افتاد به ساعت...اوه یازده!!!
-وای چرا بیدارم نکردین؟
نوید-چون طاها گفت تا صبح داشتین کار میکردین!!!
-حالا خودش کو؟
سامیه-رفته مبلارو تحویل بگیره!!!
یه دفعه دیدم در میزنن...درو باز کردم دیدم محمدطاها با نفس نفس پشته دره
-سلام خانومی...درو باز کن کارگرا مبلارو بیارن...
حالا خوبه فقط یه هفت نفره بود...ولی محمدطاها چهار طبقه رو اومده بود بالا نفسش بالا نمیومد...سرخ شده بود.
-خوبی؟
چشمشو بستو گفت
-اره باز کن بیان.
چند دقیقه بعد مبلا هم اضافه شد به شلوغیای وسطه حال بیست متریمون...
ساعت پنج بود که کاره خونه تموم شد همه با خستگی رفتیم خونه محمدطاها اینا تا اونجا رو درست کنیم که دیدیم...زحمتشو مائده ومحدثه با چندتا از جوونای فامیلشون کشیدن...واقعا همه خوشحال شدیم...
فقط مونده بود شستنه میوه ها که منو محمدطاها بعد از اینکه همه رو فرستادیم خونه تا یکم برای فردا حاضر باشن انجامشون دادیم...
romangram.com | @romangram_com