#عشق_تو_پناه_من_پارت_441

نشستم کنارشو تکیه دادم به تخت...

-تازه همچی شروع شده...میدونی چه قدر کار داریم...چه قدر بدهکاریم؟

-حل میشه بابا...خدابزرگه...مهم تویی که دوشب دیگه ماله خودمی...البته دوشب تبدیل به یه شب شد چون دیگه هواداره روشن میشه!!!

اخم کردم بهش

-لووووس...

چشماشو بستو دستشو حلقه کرد روشونم

-خودتی...

چشممو بستمو اروم شدم.

وقتی چشم باز کردم دیدم بیرون سرو صداس اومدم بیرون دیدم عمه وخاله دارن اشپزخونه رو میچینن...

کیمیا و سامیه هم دارن تابلو وصل میکنن...

پسرا هم دارن تلوزیونو سرجاش نصب میکنن...

-سلام صبحتون بخیر...

کاوه دست کشید از کارو گفت

-صبح چیه ابجی لنگه ظهره!!!


romangram.com | @romangram_com