#عشق_تو_پناه_من_پارت_440
محمدطاها ده روز مرخصی گرفته بود که از امروز شروع میشد...
البته اونم به زور مجبورم شد اکثر همکاراشو دعوت کنه تا بتونه عروسی بگیره...یک هفتش هم برای بعداز عروسی بود تا برای خودمون باشیم وماه عسلمون محسوب بشه!!!
امروز با عمه وسامیه و کیمیا رفتیمو خونه جدیدمونو تمیز کردیم تا شب کارمون طول کشید با این حساب نمیشد...فردا که سرمون شلوغ بود بتونیم خونه رو بچینیم...
محمدطاها هم اصرار داشت که باید شبه عروسی بیایم خونه خودمون...
فردا هم هزارتا کار داشتیم...پدرش خونه رو خالی کرده بودو تزئین خونه به پای خودمون بود...
منو محمدطاها تا چهار صبح فقط داشتیم یدونه اتاق خوابی که داشتیم رو میچیدیم تا بتونیم حداقل بیایم خونه خودمون...
انقدر کار کرده بودیم نا نداشتیم...سامیه وکیمیا وپسرا هم بعد از کار اومده بودنو از ساعت دوبود که تو حال نشسته خوابشون برده بود...
پرده رو تحویله محمدطاها دادم تا وصل کنه...
خودمم رو کشه تختو کشیدم...محمدطاها از رو چهارپایه اومد پایینو نالید
-دارم هلاک میشم...
خودشو انداخت رو تخت که داد زدم
-تو رو خدا بیا پایین...خاکی شدی گند میزنی به تختم...
با ناله اومد پایین...
-نرجس یعنی همچی تموم شد؟
romangram.com | @romangram_com