#عشق_تو_پناه_من_پارت_439
بیچاره محمدطاها که هزار طرف کار داشت...با پدرش درگیره کارای عروسی بود...سره کار میرفت بعضی موقع هم با ما برای خرید میومد.
منو عمه هم تمام بازار ها رو خالی کرده بودیم تا بتونیم خرید خوب وارزونی انجام بدیم...
واقعا خریده جهیزیه خیلی سخت بود برای منی که هیچی نداشتم...
عمه هم که رحم نداشت هرچیزی میخرید...
ولی بالاخره تونستیم با پوله کممون یه جهیزیه ای که هرچی که نیاز بود برام بخریم...چون نمیشد هرچیزی خرید یا چیزایی که نیاز نیست...
خدا روشکر میکنم که این همه ادم پشتمون بودن ما تونستیم خودمونو جمع کنیم...وگرنه ما که اس وپاس بودیم...الانم به چندین نفر بدهکار بودیم وقرار بود اروم اروم بهشون برگردونیم.
وسایل همه گوشه حیاطه عمه اینا بود...
خونه هنوز حاضر نشده بودو قرار بود امروز که دوروز قبله عروسیه تحویلمون بدن...
منو عمه کلی خرید واسه خونه هامون انجام داده بودیم البته خاله (مامانه کاوه) هم کلی کمکمون بود...
برای خونه من کلی سبزی و پیازو چمیدونم هرچی که باری فریزر نیاز بود اماده کردیم حتی عمه برام ترشی هم گذاشت تاببرم خونه!!!
لباس عروسو با محمدطاها رفتیم از مادره یکی از دوستای مائده کرایه کردیم...وکتو شلوارم برای محمدطاها پسرا باهاش رفتنو خرید کردن...
لباس عروسو نذاشته بودم ببینه اونم کت شلوارو نذاشت من ببینم.
این چند روز تونستیم مخه عمه رو بزنیم تا حنابندون نگیریم...خرج رو خرج نیاد عمه هم گفت طبق رسمه خودشون بعد از عروسی اخره شب کفه دستامون حنا میذارنو تموم.
هیچ خبری از خانوادم نبود ومنم نمیخواستم باشه ولی میترسیدم کاری انجام بدن...
romangram.com | @romangram_com