#عشق_تو_پناه_من_پارت_438

شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم

کاوه-چرا رفتي و قالم گذاشتی

مگه با ديگري وعده داشتی

چی می شد اگه پيشم می موندي منو انتظار نمی نشوندی

همه خندشون گرفته بود...اون دوتا پسرم ریتمشو عوض کردنو سعی کردن با سامیه یه ضرب بزنن...

همه بلند بلند میخندیدیمو باهاشون همراهی میکردیم...

بیشتر خوشحالیه من واسه این بود که سامیه وکاوه اشتی کرده بودن...

چون با لبخند بهم نگاه میکردنو میخوندن...

بالاخره اون روزم گذشتو همه با خوشی اومدیم خونه....

هردفعه بیرون رفتن با بچه ها میشد یه خاطره عالی...

محمدطاها عاشقه دوستاش بود ومن بیشتر از اون...چون تا حالا دوستی نداشتمو اینا برام همه کس بودن!!!

وخوشبختی وشادیشون ارزوم.

****************************************

اون یک ماهم گذشتو ماهمه درگیره کارای عروسی وخریده خونه...


romangram.com | @romangram_com