#عشق_تو_پناه_من_پارت_430

محمدطاها ونوید رو به روی هم وایسادن...دستاشونو مشت کردنو بردن بالا

-سنگ کاغذ قیچی...

محمدطاها سنگ ونوید قیچی...

پریدم بالا وداد زدم

-ایول محمدطاها...افرین...

برگشت سمتمو لبخند زد...یه دفعه امیر زد تو سرشو گفت

-حواستو جمع کن!!!

دوباره...این دفعه محمدطاها دستشو جوری اورد که انگار میخواد دست بده...نویدم سنگ...

هممون با دیدنه دسته محمدطاها خندیدیم که گفت

-همون کاغذه ها...

بالاخره با کلی دعوا قبول نکردن...فقط نیم ساعت سنگ کاغذ قیچیمون طول کشید...انقدر که این محمدطاها اذیت کرد!

بالاخره ما رفتیم وسط وقرار شد اونا مارو بزنن...

منو مائده ومحمدطاها وسط بودیم...

امیر چنان نگام کرد که ترسم گرفت...


romangram.com | @romangram_com