#عشق_تو_پناه_من_پارت_426
سامیه و مائده هم اومدن جلو...اون دونفرم دوچرخه ها رو تعمیر کردنو رفتن...
محمدطاها نشست کنارشو از پشت محکم کاوه رو گرفت...
بیچاره کاوه چشماشو بست...
سامیه هم اروم اروم اشک میریختو من زیر لب دعا میکردم!!!
نوید نگاش کردو گفت
-اماده ای؟
کاوه اومد جواب بده که فریادش تو کله جنگل پیچید!!!
چشمامو بستم....وقتی دیدم صدایی نمیاد باز کردم دیدم...کاوه سرشو تیه داده به درختو چشمشو بسته...محمدطاها هم بلند شد واومد سمتم...
نوید شالی که تو گردنش انداخته بود واسه خوشگلیو برداشتو بستش به کتف کاوه...
بالاخره همگی پاشدیم البته بدبخت کاوه کمرش داغون شده بود...
محمدطاها و نوید رفتنو دوچرخه ها رو تحویل دادن...
ماهم همگی اروم اروم اومدیم از پیست بیرون...سامیه لنگ میزدو کاوه هم زیاد نمیتونست راه بره...
کاوه همونجور که جلوتر از ماها بود گفت
-زن داداش راستشو بگو نفرینمون کردی سرعقدت مسخره بازی دراوردم؟
romangram.com | @romangram_com