#عشق_تو_پناه_من_پارت_423

صدای داده کاوه بالا بود واز اون طرف سامیه هم گریه میکرد...

کاوه رو کشیدن بیرون...

چشماشو بسته بود...ناله میکرد...

محمدطاها نشست کنارش

-کاوه داداش کجات درد میکنه میتونی بشینی؟

چشماشو از درد جمع کردو گفت

-کتفم تیر میکشه ارووم بلندم کن!!!

محمدطاها اروم نشوندش...رنگش پریده بود کتفه چپشو گرفته بودو چشماشو بسته بود معلوم بود بدجور درد میکشه...

با اون تصادفه اینا زنده موندشون معجزه بود...

اون دونفرم دوچرخه ها رو سرپا کردنو همون بغل کیفاشونو اوردنو دوچرخه ها رو تعمیر کردن...

کاوه با اون حالش بادرد گفت

-نمیدونستم امداد دوچرخه هم داریم!!!

محمدطاها هم خندیدو گفت

-خنگ تو این وضعیتم ول کن نیست!!!


romangram.com | @romangram_com