#عشق_تو_پناه_من_پارت_422

صدای یا حسینه محمدطاها...اضطرابمو برد بالا دلم نمیخواست فکر کنم به صحنه ای که چند دقیقه دیگه ممکنه ببینم....

سریع دوچرخه رو نگه داشتمو دنباله محمدطاها سمته خاکیا دوییدم...

شیبه خاکی ها هم زیاد بود...حدود پنج متری پایین تر بود...

نگام افتاد به کاوه که بغله یه درخت افتاده بود و دوچرخش روش افتاده بود از همه بدتر...سامیه بود که افتاده بود رو دوچرخه کاوه ودوچرخه خودش گیر کرده بود به دوچرخه کاوه...

زدم تو سرمو گفتم

-یا ابوالفضل خودت بهشون رحم کن...

رفتم کناره محمدطاها...که سعی داشت سامیه ای که بلند بلند گریه میکردو بلند کنه!!!

پاش گیر کرده بود لای دوچرخه ها ودرنمیومد با محمدطاها دوچرخه رو بلند کردیمو سامیه رو کشیدیم بیرون...

صدای کاوه اومد که ناله میکرد...

سامیه رو کشیدیم کنارو نشوندیمش رو زمین...دیدم چند نفر دارن میان پایین...دوتا پسره اومدن جلو گفتن

-خوبین؟

محمدطاها ازشون خواست تا دوچرخه ها رو از رو کاوه بلند کنن...بعدم گوشیشو داد بهمو گفت زنگ بزن نوید بیاد اینجا!!!

سریع زنگ زدم به نویدو جریانو گفتم.

اون دونفر دوچرخه ها رو از رو کاوه بلند کردن...


romangram.com | @romangram_com