#عشق_تو_پناه_من_پارت_419
پدرش برگشت سمتم
-حلالمون کن...
لبخند زدم
-من چیزی از شما ندیدم شما باید مارو ببخشین که اذیتتون کردیم!!!
خندیدو رفت.
محمد طاها هم یه لحظه غمش گرفت...میدونستم از نبوده مامانش ناراحته!!!
وخودم از همه بدتر دلم گرفته بود هیچ کس نبود...
هیچ کس نبود که بگم خانواده منن...
ولی همه کسایی که بودن عزیز ترینام بودنو من عاشقه همشون بودم!!!
شاید تو اون موقع فقط یه لحظه دلم خواست که پدرمادرم باشن...فقط یه لحظه!!!
بعداز کلی امضا که محمدطاها اخراش داد میزد که امضاش یادش رفته بالاخره رسید به اینکه محمدطاها دوباره باید لباسمو قفل کنه...
تا همه رفتن بیرون اول از همه صورتشو اورد جلو این دفعه منم همراهیش کردم...
سریع لباسمو بستو از محضر اومدیم بیرون...
بزرگترا رفتن خونه عمه و ماهم سواره ماشینامو شدیمو راه افتادیم سمته پارک چیتگر...
romangram.com | @romangram_com