#عشق_تو_پناه_من_پارت_418
بعداز اون سامیه عسل گرفت سمتمون...انگشت کوچیکمو بردم و یه زره عسلیش کردمو گذاشتم دهنش...
بعد از اینکه خورد گفت
-این یه ذره کجای منو گرفت...صبر کن نشونت بدم...بعدم انگشته اشارشو تا دوبنده انگشتش کرد تو عسل...
-محمدطاها...
انگشتشو گرفت سمتم
-بخور ببینم...
یکم نوک انگشتشو خوردمو اونم بقیشو خودش خورد...
بعد از گرفتنه کادو ها که عمه برام یه انگشتر گرفته بود...دایی یه النگو خوشگل...باباش یه ست زنجیرو دستبند....کیمیا وامیر...یه ساعت ست...کاوه ونویدم زنجیرو پلاکه ستیو برای دوتامون خریدن...پلاکش یه قلب بود که از وسط شکسته بودو وقتی کناره هم میذاشتی وصل میشدن...دوطرفشم اوله اسمامو حک شده بود...خاله مادره کاوه هم یه نیم سکه داد بهمون...
مائده یه سته نقره خریده بود...سامیه هم برامون یه تابلوی خوشگل ون یکاد درست کرده بود که کادو داد ببریم خونه مون!!!
ازهمه جالب تر باباش بود که اومد جلو سره هردوتامونو بوسید گفت
-تا اخرش باهم باشید!!!بیخیاله همه چی!!!
واقعا حرفش قوته قلبم بود...
محمدطاها هم لبخند زدو گفت
-مطمئن باشین!!!
romangram.com | @romangram_com