#عشق_تو_پناه_من_پارت_409
قرار بود همه بیان اینجا و از اینجا بریم محضر رفتم داخلو بعداز حموم...
مائده با نوید اومده بود...محمدطاها زنگ زده بود که نوید داره میاد با خودش بیاره...
چند لحظه بعدم کیمیا وکاوه وامیرم با خاله اومدن...
اولش خجالت میکشیدم برم پیششون ولی تحمل کردم...همه تیپ زده بودن...همشونم اسپرت چون جشنی نبود قرار بود بعد از عقد بریم بیرون گردش...ناهارم مهمونه محمدطاهای بیچاره!!!
لباسامو پوشیدم واقعا مانتوم تو تنم قشنگ نشسته بود...
کیمیا هم یه ارایشه خیلی کمرنگ رو صورتم پیاده کردو اومدم بیرون با دیدنه محمدطاها تو اون لباسه سفید وکراوته سرخش با اون موهای تازه اصلاح شدش...خنده اومد رو لبم کاوه هم با اسپند تو خونه میگشتو دوره سره خودش اسپند میچرخوند...
منو محمدطاها تو ماشینه نوید که یه مگان سفید بود نشستیم وراه افتادیم سه تا ماشینم که یکیش ماله کاوه بود یکشیم ماله خاله اینا یکیم که دایی وزندایی بود رفتیم سمته محضر...
وقتی داخله محضر شدیم عمه وسایله خودشو چیدو منو محمدطاها نشستیم رو جایگاهمون...
باورم نمیشد واقعا همه چی حل شده...
واقعا الان داریم ازدواج میکنیم...الان اسممون میره تو شناسنامه هم...
زندایی اومد جلو یه چاه سفید گرفت سمتم
-بیا خانومی اینو بذار سرت...
محمدطاها چادرو گرفتو گفت
-بدین من زندایی...
romangram.com | @romangram_com