#عشق_تو_پناه_من_پارت_408

ساعتو نگاه کردم هشت بود...عمه ازم خواست که باهاش برم ارایشگاه چون برام وقت گرفته بود باهم رفتیمو بنده جون دادم...

انقدر گریه کردم که همه تو ارایشگاه برام خندیدن...

اما وقتی از رو صندلی بلند شدم به نظرم ارزششو داشت چون صورتم خیلی باز شده بود البته اگه سرخیشو درنظر نمیگرفتی...

ابرو هام خیلی خوشگل برداشته شده بود...

عمه پولشونو با یه شرینیه توپ حساب کردو رومو بوسید اومدیم خونه...

وقتی زنگو زدیم محمدطاها دویید تو حیاط...

با دیدنم چنان دویید سمتم که رفتم پشته عمه...

عمه هم که قربونش برم رفت تو خونه ومن سربه زیر روبه روش وایسادم...

دستشو اورد جلو سرمو بلند کرد وقتی نگاش کردم...خندیدو صورتشو اورد جلو وتو همون حیاط کارشوانجام داد بنده سرخو سفید شدم...

خودمو کشیدم عقب

-محمدطاها زشته تو حیاطیم.

خندیدو گفت

-برو بابا عمه مارو گذاشت واسه همین کارا دیگه...ولی خوشگل شدیا!!!

دوتایی رفتیم تو سامیه محکم چلوندم...


romangram.com | @romangram_com