#عشق_تو_پناه_من_پارت_400

من خوشبخت ترین بودم

با صدای زنگ موهامو فرستادم تو شالمو کوله پشتیمو برداشتمو از اتاق اومدم بیرون...

عمه با دیدنم گفت

-بچه صبر کن بیاد بالا یه شربت بخوره بعد.

عاشقه عمه بودم...بعضی موقع سره یه کارایی دعوام میکرد ومیگفت درست انجام بده...پس فردا فامیله شوهر حرف نزنن...باعث میشد همه بخندیم...چون مثله مامانا بود رفتارش...من که رفتاره مامانا رو ندیده بودم ولی درست رفتاری که با سامیه داشتو با منم داشت.

انقدر خونشون راحت بودیم که حد نداشت!!!

خندیدمو رفتم سمتشو محکم بوسش کردم

-چشم عمه جونی.

هولم داد وگفت

-برو اونور بدم میاد.

صدای محمدطاها اومد

-چه خبره؟چیکار میکنین؟

نگام افتاد بهش...لبخند زدم

-سلام خسته نباشی!!!


romangram.com | @romangram_com