#عشق_تو_پناه_من_پارت_399
محمد طاها عالی بود عالی هرروز هرروز هزاران بار...تو هر دقیقه خدا رو شکر میکردم کم بود.
سامیه و مائده که هنوزم هنوزه باهام خوب بود...هر دقیقه دنباله لباسو مقدمات بودن...بیخیال درس شده بودنو دنباله کارای خودشون بودن تا بتونن خوبه خوب عروسی رو اجرا کنن...
گفتم عروسی یادم اومد...دیشب بالاخره محمد طاها قبول کرد برای عروسی بره...
اونم چون من ازش خواستم...دوست نداشتم بیشتر از این مادرش اذیت بشه...
با اینکه دله خوشی ازش نداشتم اما میدونستم عاشقه محمدطاهاست وکلی ارزو داره...
میدونستم ابروش براش مهمه...
محمدطاها هم گفت همه چیو حاضر میکنین منو زنم میایم همین...
همون شب میریم خونشونو بعدشم میریم خونه خودمون!!!
عمه و دایی هم موافق بودن چون واقعا دلشون میخواست مادوتا حداقل یه جشن داشته باشیم.
منم دوست داشتم دلم میخواست لباس عروس بپوشم...دسته محمد طاها رو بگیرمو داد بزنم...من تونستم محمدطاها رو بدست بیارم....
من خوشبخت ترین ادم روی زمینم...
من یه پدر مادر دارم که عاشقمن...عمه وعمو جوری دنباله کارامون بودن که یه پدرو مادر واسه بچش دنبالشه...
من برادر خواهرایی دارم که از گوشتو خونم نیستن ولی بیشتر از خواهر برادرن...
من چیزی کم نداشتم.
romangram.com | @romangram_com